تبليغاتX
پرپرواز

پرپرواز

من می نویسم پس شما هم بخوانید

تولدم مبارک

تولد وبلاگم مبارک.

چهارمین سال تاسیس وبلاگ است.

 

البته خود امروز نه ها جمعه بود دو روز پیش.

ولی خوب چون دستم از اینترنت کوتاه بود نتوانستم بنویسم.

 

باشد که در سال بعدی با کیک و شیرنی و اب نوشابه و پرتقال و سایر میوه جات و سبزی جات از دوستان پذیرای بشود.

امیدی جانم به قربانت ولی چرا دیر کردی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 15:27  توسط فرزان برادر فرسان  | 

شعری از سیمین خانم بهبهانی شعر را تا اخر بخوانید

باور کنید که نه می خواهم شاعر بشوم و نه قصد دارم پا توی کفش شاعران بکنم نه تا کنون شعری سروده ام.

زیرا پاهای من از پا گنده هم گنده ترند پس شاعران بدانند که کفشهای انها در پای من نمی روند با خیال اسوده شعر بسرایید که من اگر هم بخواهم نتوانم که پا در کفشهای شما بکنم حتی با تف هم پاهایم در کفشهای شما نمی روند پس اسوده بخوابید

اما امروز هوسم گرفت یک شعری از شعرهای سیمین خانم بهبهانی را در این وبلاگ قرار دهم باشد که سیمین خانم اجازه بدهند.

معلم و شاگرد

بانگ برداشتم:-اه،دختر!

وای ازین مایه بی بند و باری!

بازگو،سال از نیمه بگذشت،

از چه با خود کتابی نداری؟

می خرم

              -کی؟

                      -همین روزها

                                         -اه...

اه از ین مستی وسستی و خواب!

معنی وعده های تو این است:

((نوشدارو پس از مرگ سهراب))!

از کتاب رفیقان دیگر

نیک دانم که درسی نخواندی

دیگران پیش رفتند و،اینک

این تویی کاین چنین بازماندی...

دیدۀدختران بر وی افتاد

گرم از شعلۀ خود پسندی.

دخترک دیده را بر زمین دوخت

شرمگین زین همه دردمندی.

گفتی از چشمم اهسته دزدید

چشم غمگین پر اب خود را

پا پی پا نهادو نهان کرد

پارگیهای جوراب خود را.

بر رخش،از عرق،شبنم افتاد

چهرۀ زرد او زردتر شد

گوهری زیر مژگان درخشید

دفتر از قطره یی اشک،تر شد-

اشک نه،آن غرور شکسته

بی صدا،گشته بیرون ز روزن

پیش من یک به یک فاش می کرد

آنچه دختر نمی گفت با من:

((چند گویی کتاب تو چون شد؟

بگذر از من که من نان ندارم!

حاصل از گفتن درد من چیست،

دسترس چون به درمان ندارم؟))

خواستم تا به گوشش رسانم

نالۀ خود که:ای وای بر من!

وای بر من،چه نامهربانم!

شرمگینم ببخشای بر من!

نی تو تنها زدردی روانسوز

روی رخسار خود گرد داری:

اوستادی به غم خود گرفته

همچو خود صاحب درد داری...

خواستم بوسمش چهر و گویم:

ما دو زاییدۀ رنج و دردیم

هر دو بر شاخۀ زندگانی

برگ پژمرده از باد سردیم...

لیک دانستم آنجا که هستم

جای تعلیم و تدریس و پندست

عجز و شوریدگی از معلم

در بر کودکان ناپسندست-

بر جگر سخت دندان فشردم

در گلو ناله را شکستم

دیده می سوخت از گرمی اشک

لیک بر اشک وی راه بستم.

با همه درد و آشفتگی،باز

چهره ام خشک وبی اعتنا بود،

سوختم از غم و کس ندانست

در درونم چه محشر به پا بود...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 16:13  توسط فرزان برادر فرسان  | 

ای چارز دیکنز بدان و اگاه باش که روزی رویت را کم می کنم وکتابی خواهم نوشت

چند روز پیش از امروز پا به یک کتاب فروشی نهادم تا یک کتاب از کتابهای دینی برای یک نفر ادم دینی خریداری بکنم ولی از انجایی که من مثل یک طفل زبان بسته که با مادر یا پدرش بیرون می رود و هر اسباب بازی را می بیند و دلش می خواهدکه ان را داشته باشد با هر نقشه ای هم که با شه به پدر و مادر ش می گوید که ان را برای من خریداری کن اگر هم نکرد زیر گریه می زند و مجبور می کند تا برای ش بخری ولی از انجایی که من بزرگ شده ام و خودم دیگر باید برای خودم خریدار ی بکنم و از گریه و زاری هم خبری نیست پس اول باید نگاهی به جیب مبارکم بکنم بعد چیزی را که می خواهم را بخرم  بگذریم می خواستم که یک کتاب بخرم که تا داخل  کتاب فروشی شدم و کتابهای رنگارنگ را دیدم چشمم دید و دلم پسندید پس دیگر درنگ نکردم و نگاه هم به جیبم نکردم (زیرا یک چک زبان بسته در ان بود)که پول در ان هست یا نیست و چند تا کتاب را از قفسه کتابها به در اوردم و انها را به فروشنده دادم تا جمع بزند وقتی جمع زد ان موقع دست در جیب مبارک نمودم و چک زبان بسته را به دست فروشنده دادم.ولی باز هم دلم می خواست کتاب بخرم اگر پدرم همراهم بود حتمآ زیر گریه می زدم تا همه کتاب فروشی را برایم بخرد ولی خوب پدرم نبود و خودم هم دیگر پول کافی نداشتم .پس امدم بیرون البته بدون چشمان اشکبار زیرا باید خوشحال می بودم که کتاب خریدار ی کرده ام.

 

نتیجه اخلاقی این است:که بعضی ها طلا دوست دارند بعضی زیر خاکی بعضی ها چیزهای طیبعی و خیلی چیزهای دیگر ولی من کتاب را دوست دارم.

من همه کسانی را که کتاب دوست دارند را دوست می دارم 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 13:37  توسط فرزان برادر فرسان  | 

هیتلر خدا بیامرزدت که جنایتهای این صهیونیستها را نمی بینی

ایام سوگواری ده اول محرم را به همه شیعه های جهان تسلیت می گویم.

التماس دعا از تمام عزیزانی را دارم که در مراسم عزا داری شرکت می کنند و با سینه زدن برای سالار شهیدان عزاداری می نمایند و جا دارد از این عزیزان هم درخواست بنمایم که برای  برادران دینی مان که زیر حملات وحشیانه  صهیونیستها قرار دارند دعا بنمایند.تا نجات پیدا بکنند.

ما وبلاگ نویسان هم در راه پیمایی اینترنتی این عمل وحشیانه صهیونیستها را محکوم می کنیم.

 

مرگ بر صهیونیستها که به فلسطینیا تجاوز می کنند.

دیروز داشتم از تلویژن ایران نگاه زنده می نمودم  که چگونه

برادران و خواهران و بچه های فلسطینیمان را زیر حملات هوایی زیر دستو پا گذاشته اند و سوار شان شده اند.و چه صحنه های دلخراش و جگر سوزی بود (البته باید بگویم که اول خدا بیامرزد هیتلر بزرگ را که چندین تن از این صهیونیستها را در کوره یهودی سوز سوزاند تا تعدادشان کمتر شود ولی از هیتلر کبیر به عنوان یک جانی نام برده می شود که جا دارد در اینجا بگویم که هیتلر جانی نبوده بلکه فرشته نجات جهانیان بود ولی افسوس که عمرش کفاف نداد)این است حقوق بشر ایا که این کودکان و زنان بی دفاع را چنین وحشیانه زیر کلوله و موشک بگیرید؟

مرگ بر صهیونیست مرگ بر صهیونیست

 ما جامعه وبلاگ نویسان این عمل وحشیانه را محکوم می کنیم.

نتیجه اخلاقی:اگر می گذاشتن هیتلر نسل این صهیونیستها را از روی زمین بردارد الا اینچنین صحنه های را نمی دیدم.

نتیجه غیر اخلاقی:هیتلر تو بخواب که جنایتهای صهیونیستها را نبینی

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم دی 1387ساعت 14:21  توسط فرزان برادر فرسان  |