باور کنید که نه می خواهم شاعر بشوم و نه قصد دارم پا توی کفش شاعران بکنم نه تا کنون شعری سروده ام.
زیرا پاهای من از پا گنده هم گنده ترند پس شاعران بدانند که کفشهای انها در پای من نمی روند با خیال اسوده شعر بسرایید که من اگر هم بخواهم نتوانم که پا در کفشهای شما بکنم حتی با تف هم پاهایم در کفشهای شما نمی روند پس اسوده بخوابید
اما امروز هوسم گرفت یک شعری از شعرهای سیمین خانم بهبهانی را در این وبلاگ قرار دهم باشد که سیمین خانم اجازه بدهند.
معلم و شاگرد
بانگ برداشتم:-اه،دختر!
وای ازین مایه بی بند و باری!
بازگو،سال از نیمه بگذشت،
از چه با خود کتابی نداری؟
می خرم
-کی؟
-همین روزها
-اه...
اه از ین مستی وسستی و خواب!
معنی وعده های تو این است:
((نوشدارو پس از مرگ سهراب))!
از کتاب رفیقان دیگر
نیک دانم که درسی نخواندی
دیگران پیش رفتند و،اینک
این تویی کاین چنین بازماندی...
دیدۀدختران بر وی افتاد
گرم از شعلۀ خود پسندی.
دخترک دیده را بر زمین دوخت
شرمگین زین همه دردمندی.
گفتی از چشمم اهسته دزدید
چشم غمگین پر اب خود را
پا پی پا نهادو نهان کرد
پارگیهای جوراب خود را.
بر رخش،از عرق،شبنم افتاد
چهرۀ زرد او زردتر شد
گوهری زیر مژگان درخشید
دفتر از قطره یی اشک،تر شد-
اشک نه،آن غرور شکسته
بی صدا،گشته بیرون ز روزن
پیش من یک به یک فاش می کرد
آنچه دختر نمی گفت با من:
((چند گویی کتاب تو چون شد؟
بگذر از من که من نان ندارم!
حاصل از گفتن درد من چیست،
دسترس چون به درمان ندارم؟))
خواستم تا به گوشش رسانم
نالۀ خود که:ای وای بر من!
وای بر من،چه نامهربانم!
شرمگینم ببخشای بر من!
نی تو تنها زدردی روانسوز
روی رخسار خود گرد داری:
اوستادی به غم خود گرفته
همچو خود صاحب درد داری...
خواستم بوسمش چهر و گویم:
ما دو زاییدۀ رنج و دردیم
هر دو بر شاخۀ زندگانی
برگ پژمرده از باد سردیم...
لیک دانستم آنجا که هستم
جای تعلیم و تدریس و پندست
عجز و شوریدگی از معلم
در بر کودکان ناپسندست-
بر جگر سخت دندان فشردم
در گلو ناله را شکستم
دیده می سوخت از گرمی اشک
لیک بر اشک وی راه بستم.
با همه درد و آشفتگی،باز
چهره ام خشک وبی اعتنا بود،
سوختم از غم و کس ندانست
در درونم چه محشر به پا بود...