تبليغاتX
پرپرواز

پرپرواز

من می نویسم پس شما هم بخوانید

آن مرد با 30 گار خاموش آمد وبا 30 گار خاموش رفت

 

 

جای شماخالی دارم ترانه اصلانی را گوش می دهم که، اخر همه اش می گوید چه شد؟ اگر شما پاسخش را می دانید به من بنویسید تا من هم به روح پر فتوح او بگویم!!!

شهر یاران بود خاک مهربانان این دیار

مهربانی کی سر امد شهر یاران چه شد؟

خودتان بروید و دنباله اش را با نوای فری جون( فرامرز اصلانی) گوش بدهیدیا در دیوان حضرت حافظ بخوانید.

من وپدر در پلیس راه منتظر ازادی یکی از دستگاه های مکانیکی مان بودیم.که یک نفرآرام آرام به ما نزدیک شد. بعد از سلام و احوال پرسی رو به پدر کرد و گفت: ایا کبریت نزد شما یافت می شود؟(ا او این گونه گفت کبریت دارید؟) پدر درجواب به او فرمود که من در عمرم سیگار نکشیده ام ، شاید فرزندم داشته باشد. باز هم به جمله جعلیه من توجه نکنید جمله پدر جان رادرون پرانتزبخوانید (من ندارم، شاید او داشته باشد) مرد رو به من کرد و جمله پرسشی اش را تکرار کرد. چون من خیلی بچه ء مثبتی هستم و هیچ گاه جلوی پدرم دست در جیب مبارکم نمی کنم حتی برای پول درآورن به او پاسخ دادم من کبریت ندارم.بازهم داخل کروشه{برای پول درآوردن دست در جیبم می کنم ولی برای کبریت دراورن این حرکت را انجام نمی دهم پس فکر بد نکنید که من خسیس هستم.نه، من یک پا حاتم طائی هستم}

حاتم طائی هستم؛ استعاره است. یعنی اینکه من دست و دل باز هستم و اگر پدر در نزدیکی من نبود شایدبه جای کبریت یک عدد فندک اتمی به او میدادم و پسش هم نمی گرفتم.

باید بگویم من در ان هنگام هم کبریت بی خطر در جیبم داشتم هم فندک اتمی (که حق مسلم من است).برای اینکه من بچه مثبتی هستم کبریت و فندک اتمی (که حق مسلم من است) را رو نکردم. بعد از اینکه آن مرد با سیگارخاموش رفت. پدر گفت : بعضی ها خودشان را گول می زنند. قلیان می کشند و میروند باشگاه.این باشگاه رفتن به درد عمه اش می خورد.

پس نوشت: منظور پدر پسر خاله من که در پست قبلی نام او را نوشته ام بود. پدر می داند که من ۳۰گار ویسنتون لایت می کشم؛ نه قلیان. پدر تنها ۵بار مرا هنگام سیگار کشیدن دستگیر کرده است. من در هر ۵ بار به نیت ۵ سامورایی حاشا و انکار کرده ام.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 12:17  توسط فرزان برادر فرسان  | 

اکه ای، این داستان را با عینک افتابی بخوانید.

 

یک پسر خاله دارم که همه او را گربه نره می خوانند.

گربه نره منظور همان گربه ای است که همراه روباه سر پیناکیو را کلاه می گذاشت.

الان برایتان می گویم چرا،ولی فکر نکنید من پیناکیو هستم.

این گربه نره (یعنی همان پسرخاله من)یک روز برای اینکه بتواند مرا به باشگاه ببرد دقیقآ یک ساعت در گوش من از فوائد باشگاه و ورزش و روح ورزشکاری سخن به میان اورد تا اینکه توانست مرا مجاب کند که ورزش برای سلامتی بسیار مفید است.و توانست مرا به باشگاه ببرد.دیدم واقعآ ورزش برای جسم و روح خیلی مفید و در عین حال واجب است.

مثل خوردن و پوشیدن و در این جا باید مرا ببخشید. این کلمه دیگر بی ادبی است و ان را با عینک افتابی بخوانید.داخل پرانتز گوزیدن پرانتز بسته.

تا اینجا که مربوط می شود به باشگاه و می دانید که من الان یک ورزشگار هستم.

ولی این یک پیش درامد بود برای داستانی که می خواهم برایتان بنویسم.

خوب برویم سر داستان که از همه چیز خوش تر است.روزی از روزهای همین ماه یکی از بچه می رود گلاب به رویتان دبل یو سی (مستراح)یا(برای کسانی که نمی دانند دبل یوسی یا مستراح چیست؟ همان دست به اب قدیمیها یا دستشویی برای نسل جدید و نسل اینده هم هنوز واژه ای کشف نشده است)تا رفع حاجت بینماید.در همین حین پسر خاله بنده

که منتظر چنین روزی است به درب دبل یو سی نزدیک می شود و با عرض ببخشید میگوزد.

پسره در همین حین با صدای بلند می گوید اکه ای و فکر می کند خودش بوده است که این صدای مهیب را در اورده است ولی با صدای خنده بچه ها که در همان مکان هستند در می یابد که گربه نره بوده است.

و این اکه ای سوژه ای است که بچه ها وقتی پسره را می بینند می گویند اکه ای.

و اما این گربه نره همیشه نمی گوزد باور کنید اگر برای شوخی با پسر نبود امرآ که بگوزد.

فکرهای ناتوری در مورد گربه نره به مغز تان را ندهید.

نوشته شده در ۲۹ مرداد سال یک هزارو سیصدو هشتادو پنج خورشیدی

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 14:21  توسط فرزان برادر فرسان  | 

خواهر مبارز یا بازیگر هالیوودی؟

 

 

 

در مورد نبرد برادران لبنانی با صهیونیستها زیاد شنیده و خوانده اید.

و بارها تماشا نموده اید.که چگونه بر این برادران دینی مذهبی و ملی یورش برده اند.

و انها را با توپ و تانک و سلاح های پیشرفته مورد حمله ناجوانمردانه قرار داده اند.

اما من نمی خواهم در این جا به زد و خورد و کشت و کشتار در این معقوله بپردازم.

البته اگر معقوله را اشتباه نوشته ام رنجیده خاطر مشوید.

برویم سر اصل مطلب که از همه چیز خوش تر است.

بعد از اینکه برادران لبنانی توانستند که دشمن بزرگ اسلام را از پا در اورند.و رژیم صهیونیستی غاصب را با موشکهای دور برد و دور ن برد از صحنه جنگ و جدل خارج کنند.برادران خودمان هم با تقسیم گل و شیرینی از هم پذیرایی نمودند.

و اما یک خواهر از خواهران لبنانی به سخنرانی در مورد پیروزی برادران خودش و اینکه دست رزمندگان خودشان را می بوسد و نوک موشکهای دور بردشان راهم می بوسد.و سنگهای کشور فلستین را هم می خواهد ببوسد ولی نمی تواند زیرا دسترسی به ان قلوه سنگها ندارد.

و البته هر کس که این سخنران را دیده باشد. در می یابد که شلک داخل پرانتز شکل او به یک خواهر رزمنده لبنانی نمی خورد.و بیشتر شبیه یک رقاصه و خواننده و بازیگر هالیوودی است.

ولی خودمانیم عجب خواهر رزمنده ای و همه بازیگران زن هالیوودی باید بیایند و دست این خواهر لبنانی

را بماچند.

از همه مهمتر ان عینک و موهای دم اسبی این خواهر لبنانی بود که توجه بینندگان را بخود جلب کرده بود.

و البته چند تن از بینندگان که برادران ایرانی خودمان بودند این هنرمند را به من نشان دادند.

و گفتند که عجب تیکه ای هست.

ولی من گفتم که این یکی از خواهران مبارز لبنانی است که نه تیکه است و نه چهل تیکه.

نوشته شده در تاریخ ۲۸ خورشیدی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 18:25  توسط فرزان برادر فرسان  |