تبليغاتX
پرپرواز

پرپرواز

من می نویسم پس شما هم بخوانید

اسکندر کبیر 8 اسکندر بهتر است یا دو برهره

بعضی اشخاص دیگر هم بعضی اشخاص دیگر را

اعدام کردند و وضع افتصاحی پیش امد که به هیگ وجه شایسته

بزرگان نبود.

امپراتوری اسکندر فورآ پاره پاره شد و از کارهای اسکندر هیچ

اثری بر جا نماند، جز اینکه ادمهایی که او کشته بود کلاه سرشان

رفته بود و همچنان مرده مانده بودند.اسکندر هیچ کار سازنده ای

انجام نداد.(پروفسور رایت عقیده دارد که اسکندر<<پیش از

هر چیز پیامبر صلح بود.>>لابد ایشان اطلاع دارند، منتها به

نظر می رسد که اسکندر پیام صلحش را از راه جنگ تبلیغ می کرد.)

هر چند یک کار مفید انجام داد، و ان این بود که بته بادمجان را

از اسیا به اروپا برد.

حالا این جوان شرور دقیقآ چه خیالی در سر داشت و مقصودش

از این کار ها چه بود،من چیزی به نظرم نمی رسد.فکر نمی کنم

خودش هم این مسائل را به قدر کافی برای خودش حلاجی کرده

بوده باشد.اسکندر عادت داشت ابروهایش را گره کند و در فکر فرو

برود. این جای تعجب نیست.ولی انچه مسلم است اهمیت اسکندر

به این قضیه مربوط نبوده است،زیرا اشخاص فراوانی را سراغ داریم

که ابروهایشان را گره می کرده اند.(مثل همین دو برره )ولی هرگز

از لحاظ اهمیت به پای اسکندر نرسیده اند، یا اگر هم رسیده اند

 ما خبر نداریم.

پ. ن :این پ. ن:با همه پ. ن:ها فرق می کند

  پایان

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 22:26  توسط فرزان برادر فرسان  | 

اسکندر کبیر 7

 

چون با هم خیلی دوست بودند تصمیم گرفتند با دو خواهر ازدواج بکنند تا بچه

هایشان دختر خاله و پسر خاله بشوند.این بهترین راه قوم و خویش شدن اشخاص

غریبه است.دخترهایی که اسکندر و هفاستیون انتخاب کردند اساتیرا و دریپ تیس

دختران دارا بودند،که از نه سال پیش در شوش انتظار شوهران اینده شان را می

کشیدند.من هیچ اطلاع ندارم که عاقبت این ازدواج چه شد.همه نویسندگان شرح

حال اسکندر عقیده دارند که اسکندر سرد مزاج بوده،یا شاید هم عنین بوده است.

(پروفسور رایت می گوید:<<اسکندر از هوسهای جسمانی که غالبا دامنگیر مردان

بزرگ است به کلی در امان بود.>>به کلی در امان بودن به نظر من یعنی همان عنین

بودن،شما غیر از این می فهمید؟)اگر شما مردهای موبور ریز نقش را بپسندید،می

توان گفت که اسکندر بیریخت نبود(می گویند تنش بوی گل بنفشه می داد، ولی

گمان کنم بیخود می گویند.)در باره سرو ریخت هفاستیون من هیچ توصیفی در جایی

نداده ام، ولی اگر مرا کشته اید هفاستیون بلند قد و سبزه و خوش قیافه بوده

است.بعد از قضایای شوش دیگر قضیه مهمی اتفاق نیفتاد.چند ماه بعد هفاستیون بر

اثر شراب و تب فوت کرد.(البته می گویند چون که هفاستیون مخالف بود که دخترش

را به پسر اسکندر بدهد اسکندر او را کشت تا مانعی بین این دختر خاله و پسر خاله

نباشد.)اسکندر هم سال بعد در بابل به همین علل در گذشت.این سال،سال ۳۲۴

پیش از میلاد بود ــ البته در ان موقع کسی این نکته را نمی دانست.اسکندر در هنگام

مرگ هنوز سی و سه سالش تمام نبود، و یازده سال بود که از یونان بیرون امده

بود.اشتباهی که اسکندر کرد این بود که بعد از مرگ هفاستیون ظبیب مخصوص

خودش را به این علت که نتوانسته بود هفاستیون را معالجه کند مصلوب کرد،و حال

انکه واضح است کصلوب شدن در حذاقت اطبا کوچکترین تاثیری ندارد.در نتیجه وقتی

خودش بیمار شد طبیب نداشت.در هر حال،تا زنده بود روی هم رفته خوش

گذراند.یادش به خیر.بعد از مرگ اسکندر اوضاع قدری شلوغ شد.دوکسانا،زن باختری

اسکندر، داد استاتیرا و بیوه هفاستیون را کشتند و در چاه انداختند.سیسگامیس

انقدر روزه گرفت تا مرد.ا.لیمپیاس برادر ناتنی و نامشروع اسکندر را، که اسمش

اریدائوس بود و کمی هم ناقص عقل بود،اعدام کرد،و زن او را هم مجبور کرد خودش را

حلق اویز کند.کاساندار هم ا.لیمپیاس را اعدام کرد.

چه اعدام کنونی بوده است.       

 قسمت اخر را در برنامه بعد ببیندید.

نقط اخر خط.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 13:7  توسط فرزان برادر فرسان  | 

اسکندر کبیر6

 

 

لشکر کشی اسکندر از لحاظ اقتصادی عمل بسیار صحیحی بود، چون که نه تنها

خرج خودش را در اورد بلکه استفاده هم داشت.حساب کرده ایم اسکندر تنها از

تاراج شوش و پرسپولیس در حدود ۲،۲۰۰،۰۰۰،۰۰۰ تومان اشیای قیمتی به دست

اورد.بدبختانه مقدار زیادی از این اشیا را خزانه دار اسکندر به نام هارپالوس، که از

یونانیان متمدن بوده،دزدید.اسکندر نه سال بعد را هم به جنگ و لشکر کشی و

کشتن اقوام مختلف و غارت کردن اموال زنان و کودکان کشته شدگان گذرانید.

(اسکندر غالبا با اسیران جنگی بینهایت بدرفتاری می کرد:یا انها را برده می کرد یا

زیر شکنجه می کشت، و یا مجبورشان می کرد زبان یونانی یاد بگیرند.)

اما چیزی نگذشت که از یاد دادن تمدن یونانی به ایرانیها خسته شود و تصمیم گرفت

که تمدن ایرانی را به یونانیها یاد بدهد.سر این قضیه با دوستش کلیتوس،که دو بار

جان اسکندر را در میدان جنگ نجات داده بود دعوایش شد و او را کشت.در عوض بعد

از کشتن دوستش چهل و هشت ساعت برای او گریه کرد.اسکندر به ندرت دوستان

نزدیکش را می کشت،مگر انکه مست کرده باشد، و بعد هم گریه سیری برای انها

می کرد.بوسفالوس بر اثر پیری و کار زیاد در هندوستان در گذشت،(اسکندر نسبت به

بوسفالوس خیلی نظر لطف داشت،حتی یک شهر را به اسم او نامید.البته یکشهر را

هم به اسم سگش پربتاس نامید و هفده شهر را به اسم خودش که اسکندر بود.)

و سربازان که لشکر کشی اسکندر به نظرشان اصولا کار بیهوده ای بود حاضر نشدند

جلو تر بروند. در بازگشت از راه بیابان سه چهارم سربازانش مردند، اما عده ای از

انها بالاخره توانستند به شوش بر گردند و استراحت کنند.در این موقع اسکندر و

دوستش هفاستیون به این نتیجه رسیدند که ولگردی کافی است و بهتر است زن

بگیرند.

درج نظر با تایید می باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 23:6  توسط فرزان برادر فرسان  | 

اسکندر کبیر5

 

اسکندر دارا را در سه جنگ شکست دادو امپراتوری ایران را گرفت.این دارا همان

داریوش سوم است،که یک نفر خواجه به نام باگواس(اسم با گواس گویا مصغر با

گاداتا است که به معنی خداداد است.این اسم را غالبا روی خواجه ها می گذاشتند،

ولی من هر چه فکر کردم دلیلش را نفهمیدم، چون تا انجا که من اطلاع دارم خدا چیز

خاصی به خواجه ها نداده است، یا اگر هم داده پس گرفته است.)او را بر تخت

نشانده بود.شکست دادن دارا هنری نبود، چون که دارا همیشه درست ان کاری را که

نباید بکند می کرد،و بعد سوار ارابه سنگینش می شد و در می رفت.این کارش اخر و

عاقبت نداشت.سپاه ایران عقب مانده بود و اتکایش بیشتر به ((سیب داران))بود،

که عبارت بودنداز سربازانی که روی دسته نیزه هایشان یک سیب طلایی نصب کرده

بودند.دارا فکر می کرد که اگر تعداد سیب داران را هر روز افزایش دهد امپراتوری ایران

هرگز سقوط نخواهد کرد.اشتباهش هم در همین بود. نه قبل از ماجرای اسکندر ونه

بعد بعد از ان هرگز شنیده نشده است که سیب در حفظ و حراست امپراتوری تاثیر

زیادی داشته باشد.دارا باید فکر اساسیتری می کرد.(لااقل باید به و گلابی را هم

امتحان میکرد.)هچنین دارا گردونه های داشت که دو طرفش داس کار گذاشته بودند،

برای درو کردن دمن.اما این داسها کاری از پیش نمی برد،چون که اسکندر و سربازان

به هیچ قیمتی حاضر نمی شدند بروند جلو داسها بایستند تا درو شوند.دارا این نکته

را در نظر نگرفته بود که گردونه های مجهز به داس فقط بر ضد اشخاصی مؤثر است

که قدرت حرکت را به کلی از دست داده باشند،و بدیهی است که این گونه اشخاص

دارد در بستر باشند تا در میدان جنگ.

در جنگ ایسوس،اسکندر زن و دو دختر دارارا اسیر کرد.حرمسرای دارا هم که از ۳۶۰

زن و ۴۰۰ خواجه تشکیل می سد به دست افتاد.در نتیجه سربازان اسکندر تعداد

زیادی قالی ایرانی به چنگ اوردند.

نقل قول از یک دوست باستانشناس که تحقیق کرده است که زنهای دارا ۳۶۵ تا بوده

اند.حالا نمی دانم چرا از تا استفاده کرده است خودش یک مسئله است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 14:23  توسط فرزان برادر فرسان  | 

اسکندرکبیر4

 

اسکندرهمین که کتاب ((اخلاق نیکو ماخوس))را تمام کرد، شروع کرد

از چپ و راست به آدم کشتن. در همان‌زمانیکه پدرش هنوز زنده‌بود

دسته‌سربازان‌مقدس‌تبس رادرجنگ خبرونیا ازمیان برد،وباکشتن تراسیها

وایلیریها واین‌قبیل اقوام بی اهمیت تمرین مفصلی در آدمکشی کرد.

به این ترتیب اسکندربرای کاراساسی اش آماده شد،واین بود که تصمیم

گرفت به آسیا برود،چون که در آنجا انواع و اقسام اقوام مهم یافت می

شدند.اسکندر اول چندنفراز خویشان خودش راکه ممکن بودمدعی تاج و

تخت بشوند کشت*۱،وبعدبه ایران اعلان جنگ دادوبرای گسترش دادن

تمدن یونانی ازرود هلسپونت گذشت. خودیونانی ها ازاین قضیه ناراحت

شدند،ولی کسی جلوداراسکندرنبود.بنابراین چاره ای نداشتندجزاینکه

لبخندبزنند ودندان روی جگربگذارند.آسیابهشت برین ازکاردرآمد.درمدت

کوتاهی اسکندرتوانست عده زیادی از مادهاوپارسهاوپیسیدیهاو

کاپادونیکها وپافلاگونیها وانواع و اقسام افوام بین النهرین را بکشد.یک روز

گروهی ازغلاطیان را نابود می کرد،ویک روز ناچار می شدبه چندتن

ارمنی قناعت کند.اما بعد ها باختریهاوسغدیهاوآراخوریهای فراوانی هم

نصیبش شدند،وحتی نمونه های نادری هم ازجیحونی هابدست آورد و

کشت.درهمان زمان هم جیحونی ها خیلی کمیاب بودند*۲.

پ.ن:

*۱ : این مطلب درست نیست چون که اسکندر در کشتن فیلیپ هم دست داشت،وحال آنکه فیلیپ مدعی تاج وتخت نبودبلکه صاحب تاج و تخت بود.

*۲:جیحونی ها یا اوکسیهایاهوکسیها احتمالا اجداد همان لوریهای خودمان هستند*۳

داداش فرسان می گوید: خودتان یعنی من و نجف دریا بندری چرا کُ... ها کُ... ها می نویسید؟؟؟

فرزان و ن.د:چنین کنند بزرگان صفحه۳۳

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 23:25  توسط فرزان برادر فرسان  | 

اسکندر کبیر 3

 

 

خوشبختانه ستاره شناس صدمه مهمی ندیده بود،فقط گردنش

شکست.باید دانست که تاریخنویسان هرگز نتوانسته اند ثابت کنند که

اسکندر ان پیرمرد را توی دره پرت کرده است.تنها نکاتی که به اصبات

رسیده این است که اسکندر و پیرمرد کنار هم لب پرتگاه ایستاده بوده اند

و ناگهان پیرمرد ناپدید می شود.بعداً او را ته دره پیدا می کنند و می بینند

علاوه بر این که ته دره قرار گرفته،گردنش هم شکسته است.این که

اسکندر پیرمرد را هل داده است،سهلترین نتیجه ای است که از این قضیه

می توان گرفت.اما شخص محقق نباید دنبال راه جلهای سهل و ساده

بگردد.ایا نمی توان احتمال داد که نکتانبو با اسکندر مخالف بوده است

وبرای بدنام کردن او خود را به دره انداخته است؟

باری،به مدت سه سال،یعنی تا وقتی که اسکندر شانزده ساله شد،

ارسطو معلم سر خانه او بود،ولی به نظر می رسد که ارسطو از رفتن کنار

گودال و لب بام احتراز می کرده است.معروف است که ارسطو همه چیز

را می دانسته است.ارسطو عقیده داشت که مغز انسان این است که خون

را خنک نگاه دارد، و ربطی به جریان فکر کردن ندارد، و حال انکه این

موضوع فقط در مورد بعضی از اشخاص صادق است.همچون می گفت

که گربه ماهی ممکن است دچار افتابزدگی بشود،چون که در سطح اب شنا

می کند.من شک دارم.چون که اگر شده بود قظعاً کمی پایینتر می رفت.

یک وجب فرو رفتن در اب برای ماهی مسئاله ای نیست.ارسطو بر خلاف

انچه معروف است به هیچ وجه معلم خوبی نبود، چون که موقع درس

دادن مرتب قدم می زد،به طوری که اسمش را گذاشتند فیلسوف((مشائی)).

پیداست که حواسش را جمع کارش نمی کرده است.

با یک هکچو معلمی،تکلیف شاگرد معلوم است.از این گذشته،

بعضی از بچه ها انقدر کارشان خراب است که افلاطون هم از پسشان

بر نمی اید، تا چه رسد به ارسطو.

ادامه دارد

ن . د 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم آذر 1384ساعت 19:29  توسط فرزان برادر فرسان  | 

اسکندر کبیر 2

 

ادامه داستان اسکندر

اما از انجا که ادم نباید در شمارش ارمانها جر بزند، فیلیپ عاقبت به سزای اعمالش رسید، یعنی به دست یکی از

دوستان یکی از زنهایش، اولمپیاس، کشته شد(پس از مرگ فیلیپ، اولمپیاس داد یکی از هووهایش رازنده زنده جوشاندند.پیداست که با او خوب نبوده است.)

هر چند باید اذعان کرد که قتل او ارتباط مستقیمی با مساله شمارش ارمانهای یونانی نداشت.

اما اولمپیاس،که از قضا مادر اسکندر هم بود، اخلاقش قدری

غیر عادی بود.مثلا در اتاق خوابش انقدر مار و افعی مقدس نگه می داشت

که فیلیپ پس از مجالس میگساری جرعت نمی کرد به خانه برود(نگه داشتن مار در اتاق خواب برای هیچ کس فایده ندارد،ولی برای ادم مشروب خور بدتر اس، چون که بدتر حواش ادم را پرت می کند.)

اولمپیاس به اسکندر گفت که پدر حقیقی اوز ئوس امون، یا عامون،  یا هامون ایرانی است،که یک خدای میری یونانی ایرانی بود به شکل مار.معلوم نیست که چطور به این نتیجه رسیده

بود.ظاهرا مار در زندگی او نقش مهمی داشته است. اسکندر این حرف را

باور کرد وخیلی هم مفتخر شد، چون که شبها تا دیر وقت بیدار می نشست و

لاف می زد که من مار زاده ام.یک بار سیزده نفر مقدونی را اعدام کرد، چون

که گفته بودند اسکندر بیخود می گوید،اصلا مار زاده نیست.البته اگر ان

سیزده نفر خوب فکرش را می کردند مسلما این حرف را نمی زدند.بیشتر

اتفاقات بدی که برای ادم پیش می اید بر اثر بی فکری است.

اسکندر وقتی که بچه بود مثل بعضی از بچه ها بود.امیدوارم منظورم

را متوجه شده باشید.منظورم این است که چشمهای ابی و موهای سرخ 

فرفری داشت(البته با انه شرلی اشتباه نگیرید)و لپهایش هم سرخ بود،و قدش هم برای سنش کوتاه بود.

در دوازده سالگی سوار بوسفالوس شد.البته بوسفالوس اسب بود.در

همان سال از روی شیطنت نکتانبو را از لب پرتگاه هل داد و توی دره انداخت.

نکتانبو متاسفانه ستاره شناس بود و در ان لحضه داشت درباره ستارگان صحبت میکرد.

ادامه دارد

با کمک ن.ج نوشت شده است

البته خودم نمی توانم ادامه اش را بنویسم زیرا تا چند هفته ای نیستم.

و داداش عزیزم فرسان  ادامه داستان را برای شما خواهد نوشت.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 20:48  توسط فرزان برادر فرسان  | 

اسکندر کبیر 1

 

 

اسکندر سوم مقدونی در سال۳۵۶ پیش از میلاد،در روز ششم ماه اوس به دنیا امد.این اسکندر به اسکندر مقدونی معروف است،چون که بیش از سایر اسکندرها،و در حقیقت بیش از سایر ادمهای زمان خودش،و بیش از بسیاری از ادمهای مهم زمانهای دیگر،ادم کشته است.این ادمها را اسکندر ظاهرا برای این می کشت که میخواست تمدن یونانی را به انها یاد بدهد،و در نتیجه این جریان عده ای کشته می شدند.

البته خود اسکندر نه یونانی بود و نه متمدن،در نتیجه ممکن است برای بعضی اشخاص این مسئله مطرح شود که چرا یک ادم غیر یونانی و غیر متمدن انقدر اصرار داشته است که تمدن یونانی را به مردم یاد بدهد،و لیکن داستان همان است که گفتم،از خودم در نیاورده ام.

پدر اسکندر فیلیپ دوم مقدونی بود. فیلیپ ادم تنگ نظری نبود.شراب زیاد می نوشید و هشت تا زن گرفت اسکندر چنان که انتظار می رود فقط فرزند یکی از این زنها بود. بعد از ان که در جنگهای میان اتن و اسپارت یونانیان خودشان را ضعیف و فرسوده کردند، فیلیپ به این نتیجه رسید که باید رهبری یونانیان را بر عهده بگیرد و ارمانهای یونانی را پیش ببرد.

به این جهت به یونان لشکر کشید و یونانیان را تحت فرمان خود در اورد.البته بزرگ ترین ارمان یونانیها این بود که خود را ازحکومت فیلیپ خلاص کنند،اما فیلیپ در شمارش ارمانها جر زد و گفت که این یک ارمان قبول نیست...

با همکاری من و داداش فرسان و ن. د

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 2:41  توسط فرزان برادر فرسان  | 

ف مانند: فکر ، فیلم، فرسان

 

بعد از چند روز ما هم فکر وبلاگمان افتادیم.

اری چنین کنند بزرگان نوشته: نجف دریا بندری یک کتاب زیبا جادار مطمئن است برای کسانی که به کتاب خوانی و

علاقه دارند.

و الان داداش فرسان دارد رو پایی میزند و کتاب میخواندو مثل هر روزش با شورتکش نشسته و نطق میکند.

او همیشه چند تا کار مهم و نیمه مهم و بی اهمیت را با هم انجام می دهد.

سخنرانی او راهای نزدیک شدن و نفوذ در قلب و حساب بانکی پدران است. راه کارهایی به جناب علی اقا

نشان می دهد که علی اقای زبان بسته عجز خود را در انجام آنها اعلام می کند. باز هم قرارداد منعقد می کنند

بلند بلند کتاب خواندن و بلند بلند جرف زدن آنها رشته افکار مرا می دراند، پاره می کند.

اکنون دارند معامله میکنند.قرار شده است که علی با پدر من صحبت بکندتا برای داداش فرسان خانه بخرد.

داداش فرسان هم با پدر او یعنی علی اقا صحبت بکند و از او بخواهد، با ازدواج علی اقا و عموزاده اش موافقت

نماید.

هم چنین بنقل خبرگزاری خودمان ساعتی پیش، یک فیلم دیدیم. شخصیتهای زن و مرد فیلم هر کاری که روی

تخت انجام میدادند یا حرفهای رو تختی میزدند داداش فرسان میگفت من هم همین کارها و همین حرفها را کرده

ام و زده ام. اسم اون فیلم جکی و خون آشامان بود.

فیلم چیز خوبیست.

فکر چیز خوبیست.

فرسان هم چیز خوبیست.

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 23:1  توسط فرزان برادر فرسان  |