تبليغاتX
پرپرواز

پرپرواز

من می نویسم پس شما هم بخوانید

گابریل گارسیا مارکز :

گابریل گارسیا مارکز : 
دوستت دارم ؛ نه به خاطر شخصیت تو ؛ بلکه به خاطر شخصیتی که در هنگام با تو بودن پیدا می کنم .

***

هیچکس لیاقت اشک های تورا ندارد و کسی که چنین ارزشی داشته باشد باعث اشک ریختن تو نمی شود .

***

اگر کسی تو را آنطور که می خواهی دوست ندارد ، به این معنی نیست که تورا با تمام وجودش دوست ندارد . 

 
فرزان
هيجده مهر ماه هزارو سیصدو هشتادو چهار
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 19:45  توسط فرزان برادر فرسان  | 

ناله های سگ زبان بسته

در بیابان بی اب و علف که حتی سایه ای برای نشستن وجود ندارد می خواستیم نهار بخوریم که سگهای نگهبان دور ما را گرفته بودند و با ناز و چشمک می گفتند که به ما هم غذا بدهید.یک توله سک دو ماه که پدر و مادرش در کنارش بودند و روبروی ما نشسته بود.ناگهان با ضربه لکد صاحبش چنان داد و فریادی به راه انداخته بود که نگو من به سگ نگاه میکردم و داشتم فکر میکردم که چه میگوید حیوان زبان بسته با چنان ناله ای فریاد می زد که دل گرگ هم برای او کباب می شد چه برسد به انسان یک دوست دارم که زبان حیوانها را بلد است حیف که در این زمان نبود.وگرنه الان با ترجمه ناله های سگ زبان بسته در خدمت شما بودم 

ان توله سگ داشت گریه میکرد و احتمالا نفرین کسی نمیداند چه میگفت فقط نالهای ان سگ را میشنیدیم ولی کسی از دل او خبر نداشت.ان سگ رفت و در کنار پدرش دراز کشید تا شاید ان درد التیام پیدا بکند من مانده بودم که چرا پدر و مادرش هیچ واکنشی نشان نمیدهند.و از پسرشان حمایت نمیکنند.حتی او را نوازش نکردند

داداش ما هم فکر مرا خوانده بود و او هم میگوید سگ داشته به او ناسزا میگفته

چه باید کرد چه باید گفت باز هم انسان بر حیوان زبان بسته زور میگوید

این اولین بار نیست که انسان حیوان را به باد کتک میگیرد.و اخرین بار هم نخواهد بود

سیزدهم مهر ماه هزار و سیصدو هشتادو چهار

فرزان

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 18:46  توسط فرزان برادر فرسان  | 

تن ادمی شریف است نه همین لباس نازک

امروز صبح که داشتیم میرفتیم سر کار یک نفر را داشتن در هوای ازاد شلاق میزدند.یاد شعر زیبای شاملو افتادم.ولی افسوس که الان حافظه یاری نمیکند این شعر را بنویسم اگر یادم امد که یادم نرفته بود حتما برای خوانندگان عزیز خواهم نوشت.اری داداش ما که قلب نازکی دارد گفت که خیلی ناراحت کننده است.من فقط نگاهی گذرا بر ان نگون بخت انداختم.حالا چه کاری انجام داده بود بر ما پوشیده ماند. گناه کار بود یا نه نمی دانم فقط میدانم که او در ان صبح زود با یک پیراهن در میدان شهر باید ان شلاقها را تحمل کند.داداش ما تا عصر مرا دیوانه کرد همش میگفت گناه دارد.اری گناه دارد اما گناهش چه بوده است خدا میداند و بس صدای زجه ان نگون بخت که با هر بار پایین امدن شلاق که بر تنش میخورد به اسمان میرفت و مردمی که به تماشا ایستاده بودند.سکوت فضا را فقط شلاق بر هم میزد وگه گاهی هم بوق ماشینهای که برای عبور از ان ترافیک سنگین می خواستند راهی برای گذشتن باز بکنند. تن بی گناه پای شلاق میره ولی نوش جان نمیکنه زنده باد فیدل کاسترو زنده باد زاپاتا زنده باد خودم که نه دل نازکم نه سنگ دل ۱۰ مهر ماه هزارو سیصدو هشتادو چهار فرزان
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1384ساعت 20:30  توسط فرزان برادر فرسان  | 

زنده باد یا مرده باد برای مخترعین و مکتشفین

نمیدانم باید به ادیسون افرین گفت یا کارت پستال برایش فرستاد.ان هم صد افرین یا هزار و سیصد افرین

یا به اداره برق باید جایزه داد هر چه نوشتم پرید با قط برق ولی اشکال ندارد باز هم مینویسم تا من ادیسون و اداره برق را از رو ببرم.

پست پریده من راجب به کتاب و کتاب خوانی بود. هر گاه من در حال مطالعه هستم دوستان به من میگویند که چیزی هم یاد میگیری یا طوطی وار ان را میخوانی تا چند ساعت از وقتت را هدر بدهی ولی باید گفت که من از کتاب خواندن چیزهای زیادی اموخته ام و خواهم اموخت.کتاب را باید با عشق و علاقه خواند تا ان را بفهمی وگرنه طوطی که جای خود دارد.اری مثلا وقتی که برقها رفتند من گفتم خدا پدر و مادر ادیسون را بیامرزد که برق را اختراع کرد وگرنه ما باید با یک شمع با اینترنت وصل میشدیم.و اگر ادیسون برق را اختراع نمیکرد گراهام بل هم به فکر اختراع تلفن نمی افتاد.این هم یکی از فوائده کتاب خواندن است که بجای لفاظ بد بکار میرود دیگر اینکه اگر کتاب نبود ما هیچ گاه وبلاگ نمیتوانستیم بخوانیم و با دیدگاهای هم اشنا بشویم انگاه ما باید مثل انسانهای نخستین برای هم با شکلک به هم می فهماندیم که ما چه چیزهای در سر داریم

زنده باد زاپاتا زنده باد فیدل کاسترو

زنده بادها و مرده بادهای دیگر برای مخترعین و مکتشفین دیگر

زنده باد ادیسون و گراهام بل

تا درودی دیگر بدرود

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 23:41  توسط فرزان برادر فرسان  | 

ماهی را هر وقت از اب بگیری میمیرد

میگویند ماهی را هر وقت از اب بگیری تازه است.

این یک مثل قدیمی است

ولی من عقیده دارم ماهی را هروقت از اب بگیری میمیرد.

و این را که من نوشته ام یک مثل جدید است.امروز بعد از یک هفته کاری به خانه امدم

و اولین کاری که انجام دادم این بود که سری به کامی بزنم .بعد از کلی کلنجار رفتن من و کامی من موفق شدم کامی را روشن کنم.فکر کنم کامی با من قهر کرده بود برا همین نگذاشت که روشنش کنم.ولی کامی مهربون تر از هر جاندار و بی جانی است.که بخواهد کسی را ناراحت بکند. برای همین بعد از چند دقیقه روشن شد بدون اینکه درگیری بین ما به وقوع بپیوندد.بعد هم میخواستم یک موزیک گوش بدهم که حوصله این کار را نداشتم.چند روزپیش بعد از یک روز کاری میخواستم کتاب بخوانم  ولی هر کاری کردم نتوانستم زیرا صداهای اطرافم نمی گذاشتن که از کتاب چیزی بفهمم دو صفحه خواندم باید چهار صفحه برمیگشتم.

برای همین از کتاب خواندن منصرف شدم و ان را به روز دیگری موکول کردم تا حداقل چیزی یاد بگیرم نه چیزهای را که خوانده ام را هم  فراموش بکنم.بعد مجبور شدم به صداهای دیگران که در اطاق نشسته بودن گوش بدهم و از کتاب خواندن محروم بمانم.و چیزی هم  که یاد نمی گرفتم باید سر درهای مزمن بعد از ان هیاهو را هم تحمل بکنم.چه باید کرد جز تحمل کردن مگر هم کاری مانده که انجام بدهیم.

شاید بگوید مثل بالا ربطی به موضوع ندارد ولی باید اندیشید که این مثل را میشود برای هر موضوعی بکار برد هر وقت مثل کم اوردید از این مثل استفاده بکنید هر چند که به موضوع مربوط نباشد.

ولی این مثل را برای این زدم که میشود کتاب را بعد هم خواند.و لذت برد یعنی اینکه  کتاب را هر وقت از اب بگیری خیس میشود.و دیگر نمیتوانی بخوانی

تا درودی دیگر بدرود.

این اغاز یک فصل جدید در وبلاگ من است

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1384ساعت 15:38  توسط فرزان برادر فرسان  |